Lilypie 2nd Birthday Ticker

نی نی جون جونی ما

Saturday, August 2, 2008
و سر انجام 12 ماهگي

12 ماهگي ايليا مثل 11 ماهگيشه. خيلي فرقي نداره. همش شيطوني و همه جا رو زير و رو كردن و بد غذا خوردن. گاهي ميشه از صبح تا غروب هيچي هيچي نخورده. فقط مي مي. بدجور سمج شده. هي به روي خودم نميارم دنبال سرم مياد و التماس ميكنه. تازگيها ياد گرفته لباسم رو بالا ميزنه. ديگه اين كار رو كه ميكنه دلم نمياد و تسليم ميشم. شب كه ميشه 10 تا كاسه كوچيك تو يخچال رديف شده. حريره كه مدتهاست نخورده. تا يه مدت ميپختم و ميريختم دور. اما حالا ديگه نه. نمي پزم. گاهي بادوم ميريزم تو ماست و اينجوري بهش ميدم. يه جورايي خودم هم بريدم. هر بار كه ميخواستم سوپ براش بپزم كلي فكر ميكردم كه ديروز و پريروز چي كردم تو سوپش حالا امروز چي ها بكنم كه تكراري دو روز قبل نباشه، از همه خانواده ها باشه و در كل سوپش متعادل باشه و گرم يا سرد نباشه (نمي دونم اصطلاح گرمي سردي مال همه جاست يا يزديها). اينقدر حساب كتاب ميكردم كه همينكه زير ديگش رو روشن ميكردم فكر ميكردم يه باري از دوشم برداشته شده. يه جورايي زيادي به خودم فشار اووردم و الآن بريدم. مثل بچه كنكوري هايي كه ديگه آخرا نمي كشن و ميبرن. به خاطر همين يه كم از حساسيتم كم كردم. كم كم دارم از غذاهاي خودمون بهش ميدم. البته هنوزم براش هر روز سوپ و چيزاي مخصوص خودش درست ميكنم ولي اگه يه روزم غذاي خودمون به دردش بخوره و مثلاً بيرون باشم و نتونم براش درست كنم خيلي عذاب وجدان نمي گيرم. از برنج خودمون، مرغ، كتلت، شامي كباب، آبگوشت و آب بعضي خورشت ها بهش دادم. نمك غذاهاش رو يه كم بيشتر كردم چون نخوردنش بدتره. البته همچنان بهش آب جوشيده ميدم!!

دندون چهارمش 19 تير در اومد. بالا وسط سمت چپ خودش.

دندون پنجمش 30 تير در اومد. بغل سوميه.

دندون ششمش 11 مرداد در اومد. بغل چهارميه.

فكر كنم دندوناش علت بد غذاييشه.

4 ساعت بود كه رفته بود تو 12 ماهگي كه خودش بدون اينكه دست به جايي بگيره بلند شد وايستاد. البته به جز يكي دو بار ديگه تكرار نكرد.

5 دقيقه بامداد 22 تير، 2 قدم راه رفت. از خوشحالي داشتم غش ميكردم. نمي دونم چرا قدم برداشتنش اينقده برام هيجان انگيزه.

5 مرداد تونست 3 قدم بره.

11 مرداد تونست 10 قدم بره.

يك بار سشوار رو انداخت. دستم رو زدم به كمر، خودش شروع كرد به نچ نچ (البته همين يكبار بود).

پريروز پلوپز رو با دستگيره اوردم سر سفره. اونم ياد گرفت. بعد كه دست زد ديد داغه دستگيره رو برداشت و با اون پلوپز رو جابجا كرد.

تا صداي زنگ در خونه مياد دايي دايي كنون ميدوهه به سمت در خونه. قبلاً گفتم كه به باباش و خيلي هاي ديگه ميگه دايي. به بابام هم علاقه خاصي نشون ميده.

دوست داره با بچه هاي 3-4 ساله بازي كنه. دنبالشون كنه و اونا هم فرار كنن. البته جاي فرار هم داره. بدجور گاز ميگيره. وحشتناك و با تمام وجودش اين كار رو ميكنه. دندون ميگيره و پوست رو ميكشه بيرون. بعضي وقتها هر دو مون خوابيم و داره مي مي ميخوره، چنون دندون ميگيره كه بي اختيار پرتابش مي كنم اونور. خلاصه كه با دهان باز دنبال همه ميكنه. بخصوص بچه ها.

از 2-3 ماه پيش دكتر گفته بود كتاب هايي كه تو هر صفحه اش يه شكل داره رو براش تكرار كنين بعد از چند روز ياد ميگيره. اين كار رو خواستم با مكعبهاش انجام بدم. اما مگه ثانيه اي ايليا ميشينه كه باهاش كار كني. هر جند حس ميكنم چند تا شكلي كه براش گفتم رو ياد گرفته مثل خرسي و ابر و ... ولي حس و حال آموزش نداره.

كم كم داره پوه رو ميشناسه. البته به بيشتر عروسكاي كارتوني ميگه پوه. اونقده بامزه ميگه پوه پوه.

يك كار جديد كه خيلي باهاش سرگرم ميشه خالي كردن شيشه اش هست. سر شيشه رو ميذاره روي زمين و هي فشارش ميده. آب اون تو هم مثل فواره ميريزه بيرون. من هي جيغ ميزنم اونم كيف ميكنه.

از مبل و تخت هم بالا ميره. اگه ارتفاعشون كم باشه با دست پايين مياد وگرنه ميشينه غرغر كه يعني من رو بياريد پايين.

كلي پشت سر هم حرف ميزنه و برامون چيز ميز تعريف ميكنه. خيلي بامزه است. كاش ميشد فهميد با اين زبون زرگري چي داره ميگه.

هفته پيش رفتيم تهران. استادم كار جديدم رو ديد خيلي ذوق نكرد ولي باز بيشتر از دفعه قبل تحويل گرفت. فقط گفت فكر نكنم بتوني اينور سالي دفاع كني. كلي غصه خوردم. يك سال ديگه بايد با حرص و جوش ايليا رو بزرگ كنم. دفاع از پيشرفت كار هم انجام دادم. جلسه خوبي بود. فقط گفتن يه ذره همچين بچه داري باعث شده بعضي چيزا رو قاطي كني ولي راضي بودن.

خيلي هم نتونستيم بريم خريد.صبح ها كه ميرفتم دانشگاه تا عصر. عصر هم كه هوا گرم بود بخاطر ايليا جرأت نميكردم. فقط شب ها ميموند. اونم يكي دو روز. چون 2-3 شب بايد ميرفتيم مهموني. خريداي اصليمون مانتو، كت و شلوار، صندلي ماشين و يه خرده ريزاي ديگه بود كه بجز صندلي ماشين همه ضربتي و بدون وسواس خريداري شد.

و سرانجام حاصل زحمات يكساله ما، يك شاه پسر 9700 گرمي با 76 سانت قد و دور سر 47/5 است.

كمتر از 12 ساعت ديگه گل من ايلياي قشنگ و نازم يك ساله ميشه. يك ساله كه زندگيمون رنگ و بوي تازه اي پيدا كرده. يك ساله كه همه زندگيمون، همه حرفامون، همه فكر و ذكرمون شده ايليا. درسته كه خيلي سال سختي بود بخصوص رفت و آمداي بابايي به كرمان و دوري از اون و هي از اين خونه به اون خونه شدن و در كنارش درس و پروژه. اما داشتن ايلياي شيطون بلا خيلي شيرينه خيلي خيلي.

ايلي گلم، عزيز دلم، پسر ناز و دوست داشتنيم ميدونم تو اين يك سال مامان خوبي نبودم. اونجوري كه بايد برات وقت ميذاشتم و حوصله به خرج ميدادم ندادم. يه وقت فكر نكني دوستت ندارما. ديوونتم. عاشقتم. بدون كه همه زندگيموني. چشم و چراغ خونه موني. اگه چند ساعت نبينمت كلافه ميشم. فقط از بد شانسي سال اول زندگي تومصادف شده با شروع كار بابايي و اعصاب خرديهاي اون و اذيت شدناش و كم حوصله شدن ما. اما از همين الآن قول ميدم سال ديگه بيشتر برات وقت بگذارم. بيشتر باهات بازي كنم. اگه الآن نتونم خواسته هاي تو كه در حد دنبال بازي و دالي بازيه برآورده كنم چه جوري ميتونم چند سال ديگه وقتي بزرگ شدي و خواسته هاتم همراه خودت بزرگ شدن برات كاري انجام بدم؟ قول ميدم بيشتر بهت برسم. قول قول. به شرط اينكه تو هم همون وروجك شيطون و شاد و زبل و پر جنب و جوش ماماني باقي بموني؟ خوب؟

ميخواستم روز تولدت كه فردا شنبه هست برات جشن بگيرم. اما چون هفته قبل تهران بوديم و اين هفته هم بابايي 3-4 روز كرمان بود نمي تونستم خودم رو آماده كنم. به خاطر همين قرار شد پنج شنبه 17 مرداد برات جشن تولدت بگيريم. خدا كنه مراسم خوبي بشه و تو هم نق نقو نشي و شاد و شنگول باشي.

خاطرات سال پيش الآن جلوي چشممه. دوست دارم بنويسم تا برام بمونه. نميدونم، اگه شد شايد تو پست بعدي به همراه تولد نامه نوشتم.

1:04 AM -- مامان
6 comments
Wednesday, July 30, 2008
11 ماهگی


2-3 روزي بيشتر تا تولد ايليا نمونده و من هنوز 2 ماه رو ننوشتم. واااااي. شدم مثل بچه هايي كه شب امتحان از شب تا صبح بيدار ميمونن تا درس بخونن. منم اين روزا بايد تند تند بيام بنويسم.

كلاً بگم كه ايليا وحشتناك شيطون شده. تا چشم باز ميكنه شروع ميكنه اينور اونور رفتن تا لحظه اي كه ديگه داشته باشه از خستگي غش كنه. بعضي وقتها از خواب كه بيدار ميشه اول ميشينه بعد چشمهاشو باز ميكنه. فكر كنم از اون بيش فعال ها باشه. با بودن ايليا توي خونه واقعاً نميشه درس خوند. اما چون شير خودم هم ميخوره نميشه جايي گذاشتش. بدجور سمج مي مي شده. تا خوابش ميگيره بايد يه قلپ مي مي بخوره و بعد غش. اولين روزي كه رفت تو 11 ماهگي مامان باباي مسعود اومدن 3-4 ساعت بردنش خونه خودشون كه من درس بخونم. مسعودم كرمان بود. خيلي برام سخت بود. فكر ميكردم مامان بيرحمي هستم كه تو خونه هستم ولي بچه ام رو ميبرن نگه دارن. اولاش ظاهراً خوابش ميومده اينقده گريه كرده بود كه گذاشته بودنش تو ماشين كه برش گردونن كه تو ماشين خواب رفته بود. بعداً هم كه بيدار شده بود آروم بوده ولي خيلي مثل هميشه شاد و شنگول نبوده. خلاصه فهميديم بچه اي كه پستونك نميخوره و موقع خواب هم به جز در كنار مي مي در كنار هيچي ديگه عادت نداره بخوابه بايد بيخ ريش خودمان باشد و با هم يك جوري بسازيم. همون 3-4 ساعت ظاهراً چند تا پله هم آقا بالا رفتن و خيلي شيك برگشتن بنشينن كه مادرشوهرم گرفتنش. در ضمن ايليا هم فكر كنم داره نسبت به درس خوندن من حساس ميشه. يه مدت كه ميشينم پشت كامپيوتر مياد سرش رو ميذاره رو پاهام و ناز مياد.

همون اوايل 11 ماهگي بالاخره ياد گرفت باي باي كنه (استعداد رو ميبينين بگين ماشا...). حالا ديگه تا ميبينه يكي داره ميره بيرون تند تند دستش رو بالا پايين ميكنه. تا تو تلويزيون آقاهه ميگه خدانگهدار او داره باي باي ميكنه.

از 11 ماهگی تقریباً دیگه شبا تا صبح میخوابه و برای شیر خوردن بیدار نمیشه. شب که میگم ساعت 1 و2 نصف شب منظورمه نه 9 و 10 شب.

دوربينمون رو داره داغون ميكنه. قبلاً به ال سی دیش گير ميداد حالا به ديافراگمش. تا خاموش ميشه با انگشتش (همون انگشت اشاره) ديافراگمش رو هي باز و بسته ميكنه. در نتيجه دوربين بايد روشن باشه. روشن هم كه ميشه ديافراگم رو گم ميكنه. يه كم دوربين رو اينور اونور ميكنه پيدا كه نكرد شوتش ميكنه و ميره.

توپ بازي رو خوب ياد گرفته. ميگم شوتش كن ميندازه سمتي كه هستيم.

بامزه ترين كاري كه تو 11 ماهگي ياد گرفت گفتن "داغه" بود. خونه مامان اينا يك سيني چايي اورديم كه بخوريم ايليا هم طبق معمول ميخواست كه حمله كنه. هي گفتيم داغه داغه. يكدفعه اونم گفت. حالا ديگه همينكه سفره پهن ميشه يا ديس ميوه ميبينه يا به هر ظرف و قابلمه و بطري آب سرد و حتي خود آشپزخونه و خلاصه چيزايي كه به خوردن ربط دارن و یا میدونه نباید دست بزنه چشمش ميفته با يك لهجه يزدي و خيلي محكم ميگه داغه. نه اينكه بترسه. نه. داغه داغه ميگه و ميره سمتشون. البته بيشتر شبيه داخه ميگه. كلاً خيلي "خ" رو خوب ميگه. به چيزي كه كثيفه ميگيم اخه. اونم عين ما با تاكيد روي خ خوب ميگه.

دايي هم ميگه. بيشتر به خواهر كوچيكم و مسعود ميگه دايي. خيلي بابا و ماما نميگه. فكر كنم آخرم برگرده به من بگه زن دايي به جاي مامان.

دالي (دتي) بازي هم ميكنه. قايم ميشه و بعد مياد بيرون ميگه د...تي.

19 خرداد براي اولين بار در حاليكه داشت مسابقه گوي و ميدان رو ميديد دستش رو ول كرد و 20 ثانيه ايستاد. تا آخراي 11 ماهگي اين زمان شد 2-3 دقيقه.

اما ديگه از وسطاي 11 ماهگي با گرفتن دست به ميز خيلي سريع راه ميره. ديگه دستش به پيچ هاي گاز ميرسه و ميچرخونه. يك بار كه از بيرون برگشتيم ديدم شير گاز بازه. حالا شانس اوورديم كه من عادت دارم وقتي بيرون ميريم فلكه اصلی گاز رو ببندم.

دكوراسيون خونه همش در حال عوض شدنه. ميز جلوي مبل هاي راحتي رو كج گذاشتيم تا نتونه بره بچسبه به تلويزيون. دور تا دور بوفه صندلي گذاشتيم. وروجك ريزه ميزه از بين مبل ها يه بار رفت پشت بوفه. هيچ جور دستمون بهش نمي رسيد. اونم وقت يافته بود گرومپ گرومب دستشو ميكوبيد به شيشه بوفه. ميگفتم الآنه كه خرد بشه بريزه رو سر و صورتش. هر چي ميگفتم ايليا د د از همون پشت باي باي ميكرد و نميومد. با هزار زحمت و كلي جابجا كردن ميز و صندلي دست بابايي بهش رسيد و كشوندش بيرون. بعد از اون، صندليها رو چنون چسبيده گذاشتيم كه دستش به بوفه نرسه.

يك عادت خيلي بد هم پيدا كرده كه همچنان ادامه داره. اونم اينه كه هر چي غذا بهش بديم شوت ميكنه بيرون. خونه زندگيمون رو به كثافت كشونده. فرش ها، مبل ها و خلاصه همه جا. از سوپش گرفته تا آبميوه و آب و حتي بعضي وقتها آخرين پك مي مي رو. با تمام وجودش چند بار پشت سر هم اين كار رو ميكنه كه نكنه خداي نكرده يه ذره غذا تو دهنش بمونه و بره تو گلوش پايين. قبلاً كافي بود قاشق بره تو دهنش. ديگه غذا رو فرو ميداد. براي همين منتظر بودم گريه كنه يا خوابش بگيره و خميازه بكشه منم تند تند ميكردم تو دهنش. يه بارم مسعود جاروبرقي رو روشن كرد هي ميبرد بالا هي پايين. اونم از ترس دهنش باز ميشد و من قاشق غذا رو ميكردم تو دهنش. اما حالا با اين كار جديدش حريفمون شده. تصور كنيد ميخواين برين مهموني و تيپ زدين و غذاي ايليا هم مونده. ديگه گفتن نداره چي ميشه و البته منم كه اعصاب ندارم حسابش رو ميرسم. آخه چقدر ميتونم تحمل كنم. گفتم جاروبرقي. از جاروبرقي ميترسه. در عين حال چيزي باشه و ايليا بهش دست نزنه استغفرا.... به خاطر همين مياد بهش دست ميزنه و بعد چهار دست و پا فرار ميكنه ميره تا تو آشپزخونه. دوباره يه كم سرك ميكشه و مياد دست ميزنه و باز فرار.

4 تير هم كه روز مادر بود. همسر بنده هم مثل خيلي از شما ها تا سال قبل ميگفتن روز مادره و روز زن نيست و كادو بي كادو و ما ميگفتيم امسال حتماً ما رو بسي شرمنده ميكنن. اما ايشان از رو نرفتن و گفتن مامان ايليايي و هر چي ايليا گفت. بچه ام هم كه سوزنش گير كرده بود رو داغه و در نتيجه كادو بي كادو. اما ايلي گلم يه كادوي خوشگل به من داد. يه مرواريد سفيد كوچولو. بعد از 2-3 ماه كه از در اومدن دو تا دندون پاييني گذشته بود دندون بالايي وسط سمت راست خودش در اومد (يعني در 10 ماه و 23 روزگي). نا گفته نمونه كه من هم خيلي تلاش كردم كه تا روز پدر ايليا بگه سرده سرده و همين رو باعشق تمام تقديم بابايي كنم اما نگفت و من مجبور شدم بابايي رو با كادوهاي جداگانه از طرف ايليا و خودم خجالت زده كنم (تازه اونوقت ميگن زن سالاريه. خوبه والله. مرد سالاري بود ديگه چي ميشد.)


چكاپ 11 ماهگي:

وزن 9600 گرم قد 75 سانت دور سر:46/5 .(نميدونم چرا هي كم و زياد ميشه. حتماً بد اندازه ميگيرم از بس كه وول ميخوره)
12:13 PM -- مامان
0 comments
Monday, July 14, 2008
10ماهگی ایلیا گوگولی

تا اینجا گفتم که ایلیا دیگه آروم و قرار نداره. تا چشم باز میکنه میبینیم مثل کله قند وسط لحافش نشسته. اگه دیر غافل بشیم هم از زوی تخت افتاده پایین. آخه من عادت نکردم ایلیا رو توی تخت پارکش بخوابونم و هنوزم که هنوزه روی تخت خودمون میخوابونیمش. تا حالا دو بار افتاده. اولین بار از تخت مامانم اینا. طفلی خیلی ترسیده بود و گریه کرد.از اون روز کنار تختشون با لحاف براش سرسره درست کردم که اگه بیدار شد و نفهمیدم بتونه بیاد پایین. اما تا مدتی بیدار که میشد به لبه تخت که میرسید میایستاد و با چشمای مضطرب من رو نگاه میکرد. اما حالا دیگه یاد گرفته و بعضاً تا میرسیم میبینیم از اتاق اومد بیرون. یه بارم تو خونه خودمون من و بابایی داشتیم نماز صبح میخوندیم. در عرض 2-3 دقیقه تو خواب اونقدر غلتید که گرومپی افتاد. بیدارم که میشه دیگه یه لحظه نمیشینه بازی کنه. روروئک که به هیچ وجه دیگه حاضر نیست بره توش. آخه اصلاً نمیتونه با روروئک بره. به خاطر همین اون تو اسیر میشه و دیگه نمیذاره بذاریمش تو روروئک.

گاهی وقتها چند دقیقه ای پای تلویزیون میشینه. برنامه آقاجون سلیمون و مسابقه گوی و میدان رو بیشتر از همه برنامه ها دوست داره. هر جای خونه هم که باشه تا آهنگ پیام های بازرگانی به گوشش میخوره خودش رو بدو بدو میرسونه.

حساسیت:

نسبت به سه چیز حساسیت خاصی داره. دفتر کتاب، جانماز و سفره. تا یکی از اینا رو میبینه خودش رو میکشه که برسه بهشون.همین که میبینه داریم آماده نماز میشیم میاد و جانماز را تکون میده و مهرش رو پیدا میکنه و سه سوت میبره سمت دهنش. به خاطر همین همیشه مهرمون تو دستمونه. ولی باز امیدش ناامید نمیشه. میشینه همینکه میریم سجده خم میشه و مهر رو میبینه و ذوق میزنه. دوباره که بلند میشیم میبینه نیست ولی اونقده نجیبه که هیچی نمیگه. همینطور میشینه تا دوباره بریم سجده. گاهی هم اونقدر میاد تو دست و پامون که 20-30 درجه قبله مون عوض میشه. دفتر کتاب و سفره هم که دیگه گفتن نداره.


عوض کردن:

عوض کردنش خیلی سخت شده. گاهی وقتها نیم ساعت طول میکشه. آخرم نمیذاره تا میخوابونمش میغلته و میشینه. این کارش کلافه ام میکنه. هر چی داد میزنم افاقه نمیکنه. چند بارم شده که یه ذره همچین کتک کاری هم کردیم. اما به جای گریه غش غش میخنده و فکر میکنه دارم باهاش بازی میکنم. هر بارم باید یه چیز جدید بدم دستش تا آروم بگیره. دیگه کارم به جایی رسیده که گاهی وقتها فلش و جزوه های نازنینم رو حاضرم بدم دستش تا بتونم عوضش کنم. گاهی هم تلویزیون اتاقش رو روشن میکنم و اگه شانس بیارم پیامهای بازرگانی پخش میشه و آروم میگیره. بعد از تعویضم تا میرم دستم رو بشورم و بیام همه چیز رو پرتاب کرده این طرف و اون طرف و رفته.

پر و پاچه:

از پر و پاچه هم خیلی خوشش میاد. مال هر کی هم باشه فرق نمیکنه (البته باید خانم باشه ها). سه سوت کله اش رو میاره پایین که لیس بزنه. یکدفعه خواهرم شلوارک پوشیده بود ایلیا هم گیر داده بود به پای او. دیگه بابام کم کم غیرتی شده بود و میگفت پاشو برو شلوار بپوشJ. اون خواهرم هم همینطور. چون حامله است (البته الآن بچه اش 40 روزش هست!) و پیراهن میپوشه از دست ایلیا آسایش نداره. هی باید فرار کنه و بره یه جای دیگه بشینه. یه عشق خیلی بدش انگشت شست پای ملته. اعصابم سر این موضوع به هم ریخته. تا غفلت کنم رسیده به پای یه نفر و خوب اونم که حواسش نیست و ایلیا هم انگشت پای اونو کرده تو دهنش. البته اکثراً مواظبم و با یه جیغ بنفش مانع این کار میشیم ولی نمی دونم این کثافت کاری رو چه جوری از تو کله اش در کنم. چیزی نیست که بشه گفت دو بار که کرد و حساسیت نشون ندادیم بیخیال میشه.

حمام:

از حمام دستشویی خیلی خوشش میاد. تا میبینه چراغ حموم روشنه میاد پشت در میشینه و میخواد بره تو حمام. دستشویی هم همینطور. تا میریم دنبال سرمون میاد. اگه در رو باز بذاریم که همینطور چهار دست و پا میاد. اگرم ببندیم که زار زار میشینه گریه. یکدفعه اینقدر گریه کرد و منم اون تو جیغ کشیدم که بسه که دیگه داشت غش میکرد. اعصابم رو خرد کرده بود. از اون روز نمی دونم ترسیده چی شده که تا میخواد بیاد تو میگم ایلیا بشین سه سوت میشینه. دوباره اراده میکنه بیاد میگم بشین میشینه. یه ذره هم همچین ازم ترسیده. تا میخواد به چیزی دست بزنه خواهرم میگه مامان! سه سوت میشینهL.

انگشت اشاره:

انگشتای اشاره اش هم نقش مهمی تو زندگیش دارن. همش داره با اونا کار میکنه.چیزای ریز رو با اونا امتحان میکنه. مثل دنبال کردن مورچه ها و له کردنشون. یا دونه های ماش و عدس که احیاناً تو آشپزخونه روی زمین افتاده اند. اونا رو برمیداره و سه سوت به سمت دهنش. هر وقت میبینم نشسته و چشم دوخته به من و با دهان بسته داره لبخند بهم تحویل میده میفهمم یه چیز تو دهنشه.

حرف زدن:

دایره لغاتش روز به روز بیشتر میشه. تا پایان 10 ماهگی:

- بابا

- ماما. که فکر کنم منظورش می می هست نه مامان. چون هر وقت خوابش میاد هر جا که هستم پیدام میکنه و با حالت التماس بهم آویزون میشه و میگه ماما.

- دَدَ- همون دد خودمون.

- دَ...دَ. این یکی یعنی دست دست.

- تِغای تِغای. خیلی با نمک و سر زبونی میگه. بچه ام آلمانیش خوبه. هر چی مامان باباش در این زمینه استعداد نداشتن اون فکر کنم استعدادش خوب باشه.

- نچ نچ- تا یه کار بدی میکنه و نچ نچ میکنیم اونم همراه ما شروع میکنه.

قلدر خان:

قلدر هم شده. هر چی میخواد اگه بهش ندیم سه سوت قهر میکنه. دو مدل هم داره. مدل اول اینه که چهار دست و پا به همراه تکون دادن کله و غرغر کردن و گریه صحنه رو ترک میکنه و میره. کاهی میخوره به بن بست دوباره مسیرش رو عوض میکنه و ادامه میده. گاهی اونقدر میره که یادش میره به خاطر چی داشته میرفته و با خنده بر میگرده. گاهی هم اونقدر ادامه میده که تسلیم میشیم. مدل دوم هم اینه که همونجا که نشسته خودش رو پرت میکنه عقب و خوابیده پاهاش رو میکوبه به زمین. این کارش خیلی خطرناکه. مثلاً یکبار خواهرم از مدرسه اومده بود. ایلیا هم اونو خیلی دوست داره. بدو بدو رفته بود پیشوازش. خواهرم هم شروع کرده بود از امتحانش گفتن و ایلیا رو تحویل نگرفته بود. من اومدم بغلش کنم بهش برخورد. خودش رو پرت کرد عقب و کله اش خورد به دیوار.

گردالی:

از چیزای گرد خیلی خوشش میاد. تو اسباب بازیهاش همش با توپهاش و چرخ های ماشین و موتورش بازی میکنه. تو کوچه خیابان زل میزنه به طایرهای ماشینا. از خسرو معتضد هم خیلی خوشش میاد. تا میبینتش کلی لبخند بهش تحویل میده.

غذا:

غذاهاشم دیگه مشخصه. روزی 2 بار سوپ (که محتویاتش 3-4 رقم از بین هویج، کدو، نخودفرنگی، لوبیا سبز- برنج،سیب زمینی، رشته، جو- و لوبیا، نخود و عدس و ماش انتخاب میشه) یکبار حریره. یک در میان زرده تخم مرغ که حتمیه. اضافه بر اون گاهی نون وماست که اخیراً نعنا هم اضافه میکنم، گاهی سرلاک. اون وسطها گاهی میوه مثل سیب، موز، طالبی، انبه (که خیلی دوست داره)، آب هندونه و گل خواصی (بخصوص بعد از خوردن زرده). یه چند بارم کمپوت زردآلو. البته فکر نکنید خیلی خوش خوراکه. میکشه من رو تا در طول روز یکی از اینا رو بخوره. الآن که دارم تایپ میکنم میبینم یک ماهی میشه که سیب و موز لب نزده. اگه بچه خیلی خوبی هم باشه در طول روز 100-12- سی سی اب یا عرق بید و شاطره میخوره (دکترش گفته باید آب زیاد بخوره). این مدت هم یه کم همچین گلاب به روتون بود. آزمایش دادیم مشکلی نبود. فکر کنم به خاطر دندوناشه. آخه کلاً آب از دهنش اویزونه. دکتر گفت بهش گوشت قرمز نده. گوشت مرغ با ماش و جو بپزم و ماشش رو له کنم و با آبش بهش بدم. حریره سنجد (3 تا سنجد به جای بادوم) یه کم آبغوره و اگه کشک مطمئن سراغ داریم نون ساندویچی با کشک بهش بدم که البته من فقط دو تای اول رو دادم.

پستونک هم دیگه نمیخورهL. خیلی ناراحتم. من عاشق بچه هایی هستم که پستونک میخورن.

غریبی کردن:

غریبی کردن هاشم بیشتر شده. تا یکی غریبه میبینه. لباش رو به هم فشار میده و غر میزنه و کم کم لباشم ورمیچینه.

پیشرفت حرکتی و استعدادی!:

از روزای آخر 10 ماهگی هم دو سه قدم در حالیکه دستش رو به میز میگیره جابجا میشه. یا اگه مثلاً به صندلی اویزون باشه، آروم آروم خودش رو آویزون میز میکنه. اول یکی دست. بهد کمی تغییر وضعیت بدن. بعد هم اون یکی دست.

خواهرم تو اتاقش یه پوه آویزون کرده. اون رو میشناسه. تا میگیم پوه کو نگاه میکنه و ذوق میزنه. ولی نمیتونه تشخیص بده پوه های دیگه هم همون پوه اند. فقط اون رو به اسم پوه میشناسه.

ساعت رو هم همچین یه کم تشخیص میده (البته از نوع پاندول دارش)

دکتر ایلیا

چکاپ 10 ماهگی:

وزن:9200 گرم. قد:73 سانت دورسر:47 سانت

کمک:

میشه چند جایی که لوازم تولد دارن رو معرفی کنید. همچنین چند تا اسباب بازی فروشی خوب رو. هفته دیگه دارم میام تهران خدمت استادم و کوچه بازار.

10:00 AM -- مامان
3 comments
Friday, July 4, 2008
9 ماهگی ایلیای 11 ماهه

ای خدا. عجب روزگاری شده. به هیچ کاری آدم نمیرسه. تا چشم به هم میزنی شب شده. هر کار میکنم نمیرسم زودتر بیام و خودم رو همراه ایلیا کنم. تند تند داره بزرگ میشه، الآن 11 ماه و دو روزشه و من همچنان دارم میام از 9 ماهگیش بنویسم. ای خدا کمی روزای من رو پر برکت تر کن تا زودتر درسم تموم بشه. اونوقت هر روز میام مینویسم.

و اما بخونید از ایلیای 9 ماهه. ایلیای من از 9 ماهگی خیلی شیرین شد. همیشه فکر میکردم بچه ها 6-7 ماهه که هستن آخر شیرینی اند. اما من 9 ماهگی ایلیا رو خیلی دوست داشتم. خیلی یکدفعه دوست داشتنی تر شد. کارای تو دل برویی میکنه. تا غافل میشیم با دو دست موهامون رو میگیره و صورتمون رو میکشه جلو و شروع میکنه به خوردن. اینجوری احساساتشو نشون میده. خیلی هم ادا اطوار پیدا کرده. گاهی که یه چیز میخواد بهش ندم یا اگه دعواش کنم سه سوت خودش رو روی زمین اینور اونور میندازه و پا به زمین میکوبه و قهر میکنه. تا یه آهنگی پخش میشه میبینم داره بی اختیار خودش رو تکون میده. یاد گرفته کله هم میزنه. تا میگیم ایلیا کله بزن. کله اش رو میاره جلو و میزنه به کله مون. به نینی تو آینه هم که خودش باشه کله میزنه. وقتی میگیم نینی رو ناز کن تند تند دستش رو میزنه تو آینه، یعنی نازی. ماما گفتنش هم بهتر شده. میگیم ایلیا بوس بده، خودش رو لوس میکنه و میندازه عقب که ببوسیمش.

در 14 فروردین (8 ماه و 2 روزگی) اولین دندون گل پسر قند عسل در اومد. دندون پایین(اولین دندون از وسط- سمت راست خودش). صبح که میخواستم عوضش کنم کشف کردم. هرچی به مسعود نشون میدادم قبول نمیکرد که دندونه. تا آخر شب که تو مهمونی دور از چشم من اینقده دست چپونده بود تو دهنش که تأیید کرد.

20 فروردین (8 ماه و 8 روزگی): برای اولین بار طول دو فرش رو طی کرد. حرکتش نه چهار دست و پا بود و نه سینه خیز. چهار دست و پا میشد و بعد مثل قورباغه میپرید جلو. تقریباً 10 روزی اینجوری حرکت میکرد.

24 فروردین (8ماه و 12 روزگی): از حالت نشسته بدون زمین خوردن چهار دست و پا شد.

25 فروردین (8ماه و 13 روزگی): یاد گرفت دست دستی کنه. البته خیلی خوب نمیتونست کف دستهاش رو به هم بزنه. بیشتر با یه دست میزد پشت اون دستش. وقتهایی هم که حال و حوصله نداشت دو تا دستش رو تو هم قلاب مینداخت و بالا پایین میکرد. بعد از چند روز برای دست دستی، با یه دستش روی دست یا پای یکی دیگه میزد. از 25 اردیبهشت با دیدن برنامه آقاجون سلیمون دست دستی صدا دار درست حسابی آغاز شد.

باز 25 فروردین: برای اولین بار دست گرفت به مبل و ایستاد.

30 فروردین: بعد از 10 روز حرکت قورباغه ای تونست چهار دست و پا بره. در ضمن دومین دندونشم (سمت چپی قبلی) در اومد.

9 اردیبهشت (8 ماه و 28 روزگی): از حالت 4 دست و پا با هر زحمتی که بود تونست بشینه. هی با*سنش رو اینور کرد هی اونور کرد تا تونست بذارتش روی زمین.

17 اردیبهشت (9 ماه و 5 روزگی): از حالت ایستاده تونست بشینه. اول یه ذره خودش رو میاره پایین. یه دستش رو میرسونه به زمین و بعد خودش رو ول میده.

کلاً همونجوری که می بینید تو 9 ماهگی خیلی فعالیت از خودش در کرده بچه ام. حالا دیگه تند تند همه جای خونه رو با چهار دست وپا زیر و رو میکنه. به سراغ همه قفسه ها میره. کتابها رو میریزه پایین و کیف میکنه. هر جا هم که بتونه دست بگیره میگیره و میایسته. هر چی رو مبل و میزها هم باشه پرت میکنه پایین و خلاصه که خیلی خطرناکه حسن!

چکاپ 9 ماهگی: وزن 8700 گرم، قد 71 سانت، دور سر 46 سانت
9:31 PM -- مامان
0 comments
Wednesday, June 18, 2008
پسرخاله

پسرخاله آمد.

پسرخاله 5 خرداد آمد.

پسرخاله خيلي سخت آمد.

پسرخاله همه رو كشت تا آمد.

پسرخاله در 9 ماه و 24 روزگي ايليا آمد.

پسرخاله خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي خوش آمد.

آره. نيني خواهرم دنيا اومد. خيلي ناز و گوگوليه. عينهو تربچه ميميونه. خدا رو شكر كه الآن هر دو سالم و خوبند. خيلي خدا بهشون رحم كرد. 5 خرداد رفت بيمارستان كه بررسي بشه تا فرداش نينيش رو دنيا بيارن كه يكدفعه فشار خواهرم به 20 رسيد. شانس آورد كه تو بيمارستان بود. بعد از چند ساعت يه كم فشارش پايين اومد و تونستن سزارينش كنن. تا دو روزم تو آي سي يو بود. خدا رو هزار مرتبه شكر كه خواهرم و محمد دانيالش سالم هستن.



حالا برم سراغ ايليا و نوبتي هم باشه نوبت 8 ماهگيه. 9 ماهگي و 10 ماهگيشم يادداشت كردم. فقط بايد وقت بشه تايپ كنم.

8 ماهگي ايليا مصادف با عيد نوروز بود. يك هفته به عيد مونده تصميم گرفتم خونه تكوني حسابي انجام بدم. بابايي هم كلاساي هفته آخرش تعطيل بود. خريداي عيدم كه قبلاً يه كم تهران و بقيه هم همينجا انجام شده بود و كار خاصي نداشتيم. فقط بدو بدو خونه مرتب ميكرديم. منم يا مرتب نميكنم يا اساسي و درست حسابي بايد انجام بدم. كلي وسيله هامون رو مرتب كرديم. كلي لحاف تشك هامون رو برگردونديم خونه مامان اينا. بعضي چمدون اينا هم خونه مادرشوهرم اينا. خلاصه جامون حسابي باز شد. تا ساعت 12 شب قبل عيد مشغول بوديم. صبح هم اگه خواهرم زنگ نزده بود شايد سال تحويل خواب مي مونديم. بدو بدو يه سفره هفت سين كوچولو انداختيم و با هر زحمتي كه بود ايليا رو بيدار كردم. گير داده بودم كه سال تحويل بايد بيدار باشه. بچه ام با همون پيژامه اش اومد سر سفره. بماند كه تا شب پدرم رو در اورد از بس كه بد اخلاقي كرد. سريع صبحانه خورديم و زديم بيرون. اول خونه مادرشوهرم. مامان اينا هم اونجا به ما ملحق شدن. بعد خونه پدربزرگم. بعد يكي از عموهام و بعد خونه مامان اينا. كلي هم ايليا عيدي گرفت. موتورشارژي، چند دست لباس، آلبوم ثبت خاطرات و بقيه اش هم نقدي. براي اينكه از پول هاي نقديشم براش يادگاري بمونه رفتم با تمومشون چند شاخه گل نقره خريدم. يه وقت فكر نكنيد براي خودم خريدما. نه! سند همه رو زدم به اسم خودش!:)

مسافرت هم كه نرفتيم. از صبح تا شب همش اين مهموني اون مهموني. با بچه يه كم سخت بود. بخصوص اينكه ساعتهاي خوابش و غذا خوردنش به هم ريخته بود.سوم عيد هم عروسي دختر داييم بود. خيلي اذيت شد و اذيتم كرد. كالسكه اش هم برده بودم. ولي دريغ از نيم ساعت كه جلوس كنه. همش بغل من يا مامانم يا خواهرم بود. البته تقصير من بود. براش حريره اي، سرلاكي هيچي نبرده بودم. اونجا هم تو سر و صدا نمي تونست درست حسابي شير بخوره. به خاطر همين همش گرسنه بود و اذیت کرد.

(13 بدر)

خلاصه بگم تو 8 ماهگی غلتش کامل شد. تونست وزنش رو در حالیکه دمره با یک دست تحمل کنه . یه ذره هم همچین جابجا بشه (نیم متر- یه متری) البته حرکت دورانیش خوب بود و زیاد دور خودش می چرخید. یه پوه داره که صندلیه. وقتی سوار اون میشد تکون تکون میخورد. ما هم میگفتیم پیتیکو پیتیکو. بعد از اون یاد گرفته بود هر جا که بودیم همین که میگفتیم ایلیا پیتیکو پیتیکو سه سوت تکون میخورد و ادای اسب سواری رو در میاورد.

آهان. از 16 اسفند (7 ماه و 4 روزگی) هم تونست 4 دست و پا بشه. نه اینکه بره ولی ژستش رو میگرفت و هی میفتاد.

چکاپ 8 ماهگی:

وزن 8400 قد:70/5سانت دور سر:46 سانت

11:38 AM -- مامان
2 comments
Thursday, May 1, 2008
گزارش 7 ماهگی در آستانه 9 ماهگی



بعد از هزار سال سلاااااااااام. حال و احوال؟ سال نو مبارک (منظورم سال 88 نیستا! سال 87 رو میگم). تعطیلات خوش گذشت؟ میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. سال قبل که اوایلش زودتر مینوشتم آخراش شده بود ماهی یکبار. حالا امسال فکر کنم بشه فصلی یکبار.راستش این روزا زندگیمون خیلی سخت شده. به شدت درگیر زندگی شدیم. به قول مسعود هر چی 5-6 سال هر کار خواستیم کردیم و خوش گذروندیم حالا داریم تلافی می کنیم. هفته ای سه روز که مسعود میره کرمان. دو روزم که یزد بکوب ازصبح تا شب کلاس داره. یه پنج شنبه جمعه میمونه که باید جزوات سه تا درس رو آماده کنه آخرم نصفیش میمونه و صبح های زود باید پا شه و مثل شاگرد تنبلا بدو بدو مشق بنویسه و درس بخونه. منم که هی باید ساک و وسایل جمع کنم و برم خونه مامانم اینا و هی بیام خونه خودمون. به شدتم درگیر پروژه ام. خیلی پیشرفت چشمگیری ندارم ولی این روزا خیلی درگیرم. حداقل روزی 3-4 ساعت خالص خالص وقت میذارم. بقیه اش که درگیر ایلی وروجک شیطون بلا هستم. خلاصه که دارم از دست میرم. تموم اضافه وزن دوران حاملگی رو کم کردم (به عبارتی کم شد). خوب بازم غر بزنم یا توجیه شدین چرا اینقده دیر اومدم.

آره دیگه ایلیای گل مامان 9 ماهشم داره تموم میشه و من از 7 و8و 9 ماهگیش چیزی ثبت نکردم. خیلی حیفه. میدونم این لحظات دیگه برنمی گرده ولی باور کنین اینقده استرس درس و پروژه دارم که نمیتونم بیام بنویسم. الآنم که اینجام برنامه ام داره اجرا میشه و من کاری نمیتونم انجام بدم. ایندفعه رو میذارم به 7 ماهگی و بعد میام از 8 ماه و 9 ماهگیش میگم. این پست که در ادامه میاد رو 22 اسفند نوشتم والآن بعد از 50 روز اومدم پابلیش کنم. خیلی مسخره است نه؟

7ماهگی، ماه پسرفت:

ایلیای ناز من الآن 10 روزه که وارد ماه هشتم زندگیش شده. تو ماه هفتم پسرکم بیشتر از پیشرفت، پسرفت داشت.تموم کارای پاراگراف دوم پست قبل رو دیگه نمیکنه.بچه ام آلزایمر گرفته. صد بار میزنیم به دهنش که با حرکت دست ما بخونه انگار نه انگار. غیر از استعدادی تو وزن هم پسرفت داشت. نه تنها اضافه نشد بلکه کم هم شد.

چکاپ 7 ماهگی:

وزن 7900 گرم. دور سر 45 و قد هم 69 سانت.

دکترش میگه طبیعیه. بخصوص برای بچه هایی که شیر مادر میخورن. 6 ماه تا یک سال چنین افتی رو نشون میدن. برنامه غذاییش رو که گفتم گفت خوبه فقط کلی دعوام کرد که چرا قانون اول شیر بعد غذا رو رعایت نمی کنم. آخه چیکار کنم گرسنه هست نمیخوره چه برسه به اینکه سیر باشه. اینهمه میپزم میسازم اونوقت نخوره که کفرم در میاد. خیلی بد غذا شده. یه سری تو این ماه به حریره لب نمیزد. دهنش رو کیپ میکرد که خدای نکرده یه قاشق تو دهنش نره. بعد اومدم هر بار یه حلقه سیب یا موز انداختم تو حریره اش که طعمش عوض بشه. خوشش اومد و حالا دوباره حریره رو میخوره. دوباره یه سری ماهیچه اش رو نمی خورد. با شیشه که اصلاً، با قاشقم هر قاشقی که میخورد چنون صورتش رو در هم میکشید و اوق میزد که انگار داره زهرمار میخوره (هر چند که بیربطم نبود. آخه نمکی چیزی به سوپش نمیزدم) حالا چند روزه یه کم پنیر میندازم تو سوپش. بهتر شده و میخوره. 2-3 روزه استخوان قلم هم اضافه کردم. زرده هم از روز اول که رفت تو 8 ماه شروع کردم. وسطای روزم گاهی پوره سیب يا موز بهش میدم. گاهی هم ماست. هر وقت ظهر بهش پلو ماست دادم بعدش گرفته 2-3 ساعت توپ خوابیده. خیلی کیف داشت.

در زمینه روروک هم هیچ پیشرفتی نداشته. نمیدونم شاید روی فرش نمیتونه بره. فقط خیلی شیطون بلا شده. وقتی میشینه تو روروک چنون کنار روروک رو میگیره و به پایین خم میشه که میگم الآنه که با کله بیاد زمین.

حالا خیلی هم از بچه ام نا امید نشین. تو این ماه یه پیشرفت مهم کرد و اونم نشستن بود. تا آخر 6 ماهگی اصلاً نمیشوندیمش. یعنی یه چند بار به کمک صد تا بالش نشونده بودیمش ولی تنهایی نه. بالاخره با اصرار خواهرم که چقده بچتون تنبله و بذارین بشینه و بچه همه دوستای من که همسن ایلیا هستن میشینن، نشوندیمش. یکی دو روز تلو تلو میخور و کج میشد ولی خیلی سریع خوب و درست حسابی نشست. حالا که اگه ولش کنم ساعتها همینطوری میشینه. یه وقتایی که میشینه و داره با اسباب بازیهاش بازی میکنه میشه عینهو کوفته. خیلی با نمکه. البته به ندرتم میفته و کله اش گرومبی صدا میکنه. منم همش میترسم میگم نکنه مخش جابجا بشه. بعضاً هم موقع افتادن گوشش گیر میکنه به شیشه اش که به دلیل بی نظم بودن مامانش رو زمین افتاده و خون میاد!. یه پیشرفت دیگه اش دددد گفتنه. یکی هم تو پنجه هاشه که به همه چیز از سر و کله من گرفته تا گل قالی چنگ میندازه.


هفته پیش خواهر شوهرم اینا اومده بودن یزد. ایلیا یه پسر عمه 13 ساله داره و یه دختر عمه 7 ساله. پرنیا تا حالا ته تغاری بوده و یه ذره همچین با ایلیا نمیسازه. وقتی بغلش میکنه و نازش میکنه یه کم محکم تر از بقیه این کارا رو میکنه. خیلی با حال بود. ایلیا هم اینو بعد از یکی دو ساعت کشف کرده بود. تا پرنیا میومد سراغش هنوز بهش دست نزده بود جیغ میزد و میگفت اِاِاِاِه.یه بارم که کنارش نشسته بود پرید یقه پرنیا رو محکم کشید و با صدای بلنداِاِه کرد و دعواش کرد. قربونش برم که از الآن حریف خودش هست.

از آهنگ کوتاهی که برای شروع واتمام پیام های بازرگانی پخش میشه خیلی خوشش میاد. نمیدونم چه جذابیتی داره. در هر حال که باشه گریه ترس، وحشت و... نیشش تا بناگوشش باز میشه.

خیلی هم احساساتی تشریف دارن. بعضی وقتها این احساسات و محبتش فوران میکنه و دو دستی صورت من و میگیره و میکنه تو دهنش.

چراغ رو کاملاً میشناسه. هر جا باشیم تا میگیم ایلیا چراغ کو. نگاش رو میندازه به بالا و دنبال لوستر میگرده و کلی هم ذوق میکنه.

اواخر 7 ماهگی هم یه بار دیگه ایلیا مسافرت رفت. من و مامانم با ایلیا دو روزه (که البته بعدش شد سه روزه) اومدیم تهران. صبح روز اول رفتم دانشگاه به استادم سر بزنم. این ترم دیگه مرخصی ندارم و ثبت نام کردم. یه کار جدید هم کرده بودم که خیلی تحویل نگرفت. منم خورد تو ذوقم و ولش کردم رفتم سراغ کار دیگه. بعد هم خیلی فشرده رفتیم ارمغان کودک و پاساژ ونک و بعد هم خونه خواهرشوهرم. فرداشم رفتیم هفت تیر یه پالتو و یه روسری گرفتم. نیم وجبی چنون با همه رفیق شده بود که بیا و ببین. انگار نه انگار که شب قبلش خونه خواهرشوهرم همش غریبی میکرد و لب ورمیچیند چون یه کم نا آشنا بودن. تو یه مغازه چند تا از پسرا اومدن ازمون گرفتنش و رفتن باهاش بازی. منم از خدا خواسته تونستم با خیال راحت روسری انتخاب کنم. همونجا رفتم طبقه بالا بهش شیر دادم. برگشتم پایین دیدم یکیشون رفت بقیه رو صدا کرد که ایلیا نرفته ایناهاش و دوباره گرفتنش. او هم که غش میکرد از خنده و گرومپی میزد تو صورتشون و خلاصه کلی باهاش عکس انداختن و گفتن دلشاد شدن از دیدن ایلیا!

اما همه گردش و خرید صبح شب از دماغمون در اومد. نمیدونم چهارشنبه شب (شب اربعین) که میخواستیم برگردیم، تهران چه خبر بود. وحشتناک ترافیک بود. با وجود اینکه خیلی زودتر از همیشه ماشین گرفتیم باز 2 دقیقه دیر رسیدیم و بعد از 9 سال برای اولین بار از قطار جا موندیم. چون فرداشم تعطیلی بود قطار بعد هم پر بود. دو ساعتی اونجا موندیم شاید قطار بعد جای خالی پیدا کنه که نشد و خلاصه برای فردا شب بهمون بلیط دادند و برگشتیم خونه.

شنبه 11 اسفند هم ششمین سالگرد ازدواجمون بود. امسال تموم مناسبت ها دقیقاً همون روزی بود که 6 سال پیش هم بود. یعنی روز عروسیمونم 6 سال پیش شنبه بود.خوب بقیه مناسبت ها مثل خواستگاری و... هم همینطور بود. قط فرقش این بود که یه کوچولوی 7 ماهه شیطون بلا هم اضافه شده بود و در ضمن بابایی هم کرمان بود و نشد دور هم باشیم.

این بود 7 ماهگی ایل جان مامان. زود زود میام و فشرده از 8 ماهگی و 9 ماهگیشم میگم. کلی پسرم کارای جدید یاد گرفته، تازه

ایلی بی دندون دراورده دندون.

زود میام و دقیقتر میگم کی و چند تا و....

مواظب کوچولوهای نازتون باشید و سال خوبی برای همتون باشه.

12:07 PM -- مامان
3 comments
Wednesday, February 13, 2008
نیم سالگی ایلی بلا

پسر گلم، عزیز دلم، شکلات مامان، کله قند بابا کوفته ی بابا،ریزه ­ی بابا، جیگر طلای مامان، موش خاله، پاندای اون یکی خاله، خرس کپلی مامان، پلنگ بابا، ببرک بابا، ایلی ویلی قیلی ویلی شش ماهگیت مبارک. نیم سالگیت مبارک. ایشا... 200 – 300 تا از این نیم سالها زنده و سالم و شاد باشی.

آره به همین سرعت به همین سادگی و به همین خوشمزگی ایل جان ما 6 ماهه شد. تو این یک ماه کلی بزرگ شده. کلی کارای جدید میکنه. 24 دی بالاخره تونست "سرسر" کنه. اما معنیش رو آخرش نفهمید و هر وقت عشقش میکشید کله اش رو از این ور به اونور پرتاب میکرد. یه هفته کارش این بود. بعد گیر داد به سرفه. هی سرفه های الکی میکرد. ما هم میگفتیم آخ آخ ایلیا سرما خورده. اونم کیف میکرد و دوباره ادامه میداد.بعدش سوزنش گیر کرد روی با با با با با ....اخیراً هر وقت گشنه اش میشه میگه ماما. نمیدونم منظورش مامانه یا می می. یاد گرفته دستمون رو میگیره و میزنه به دهنش و آواز میخونه. تا دستمون رو میاریم سمت دهنش میفهمه و میزنه زیر آواز. پستونکشم دیگه خودش درمیاره و میذاره تو دهنش. اسم خودشم میدونه. تا صداش میکنیم برمیگرده.

سریع دمر میشه. تا برش میگردونی ایکی ثانیه دمر میشه. طاقتشم بیشتر شده. اوایل زود صداش در میومد. اما حالا میتونه مدت طولانی دمر بمونه. خسته هم که شد سرش رو یه وری میذاره روی زمین و استراحت میکنه. چند روزه که دو دستش رو میذاره روی زمین و بدنش رو بلند میکنه. مامانم میگه احتمالاً سینه خیز نره و چهاردست و پا بره. یک هفته پیش هم انگشت پاشو کشف کرد. اونقدر لیسید که باد کرد.

خیلی هم بی غیرته. تا بهش میگیم ای پدر سوخته غش میکنه از خنده. این رو بابام کشف کرده. عاشق دوربینم هست. هر عکسی میگیریم باید آقا هم ببینن. کلی هم شیطون بلا شده. خیلی برای شیر خوردن بازی در میاره. گاهی وقتها وسط می می خوردن می غلته و دمر میشه و میخواد به حالت دمر شیر بخوره. پدرم در میاد تا اونجوری بهش شیر بدم. حالا که خوبه. فکر کنم دو روز دیگه که سینه خیز یا چهار دست و پا بره هم حتماً انتظار داره می می دنبالش راه بیاد و آقا با کیف کامل شیر بخورن. باید برم تو فکر اون ریل هايی که دوربین فیلمبرداری روش میذارن و فیلم میسازن. بخوابم رو اونا و همراهش حرکت کنم تا دو قطره شیر بخوره. گاهی هم باید به پشت بخوابم. بچه پر رو بیاد رو دلم بخوابه و شیر بخوره.

غذای کمکیش رو به نسبت خوب میخوره.بالاخره اونقدر سماجت کردم تا شیشه گرفت. صبح ها بهش حریره میدم. رسیده بودم به 7 تا بادوم که دکتر گفت زیاده و حداکثر بهش 5 تا بده. ظهر ها ماهیچه که باز طبق دستور دکتر تغذیه اش هر دفعه 2 چیز از بین هویج، کدو، سیب زمینی و به رو باهاش میپزم و هر بار یکیش رو له میکنم و قاطی آبش میکنم و با شیشه بهش میدم. اوایل همه رو تو سوپش میریختم و بعد همه رو له میکردم . دکترش گفت چه عجله ای داری. اینا رو که میخوره بعد هم باید بره بیل بزنه. سبک تر بهش بده. شب ها هم گاهی بهش پوره سيب میدم. البته باید هر شب بهش پوره میوه مثل به يا سیب بدم ولی تنبلی میکنم. دکتر گفت آب سیب يا هويج هم میتونم بدم. بعد از 7 ماهگی هم لیموشیرین. فندق و پسته هم تا قبل از يکسالگی تو حریره اش نکنم. اینم بگم که اگه محتوی داخل شیشه اش سرد باشه وروجک لب نمیزنه.

دیگه جداً نمیتونیم سر سفره غذا بشینیم.بدجور حمله میکنه و میخواد. اوایل یه تیکه نون بهش میدادیم. اما حالا دیگه نه اون به نون راضی میشه و نه من جرأت میکنم بهش بدم. چون میخیسونه و میکنه. گاهی موقع غذا خوردن میذارمش تو روروئک. هنوز پاش خوب نمیرسه ولی خوب یه کم سرگرم میشه.

عاشق دفتر کتابه. تا یه مقاله یا جزوه ای دستم میبینه با اینکه شکل اینا هم نداره چنون جفتک میزنه که بیا و ببین. فکر کنم دست چپ هم باشه. آخه اول از همه دست چپش رو به سمت چیزا دراز میکرد. حالا که دیگه هر دو تا دستش خوب کار میکنن و میتونه از یکی دست بده به دست دیگه.

اطرافیان خیلی دوستش دارن. بابام از بیرون که میاد (بخصوص تو اون روزایی که وحشتناک سرد بود) میدوه میره دستش رو با آب گرم میشوره و میگیره رو کتری که گرم گرم بشه و بیاد بغلش کنه. خاله کوچیکه که تا برمیگردیم خونه زنگ میزنه کی میاین و گریه که دلم براش تنگ شده. خلاصه که هیچکی ما رو تحویل نمیگیره و همه دلشون برای ایلیا تنگ میشه.

واکسن 6 ماهگیشم زدیم. بیشتر از دفعات پیش اذیت شد. مثل هر دفعه تا دو شب تب داشت ولی ایندفعه خیلی نا آروم بود. چکاپ 6 ماهگی:

وزن: 8 کیلو - دور سر: 44/5 سانت، قد 67 سانت.

راستی نینی خواهرم هم پسره. کلی دلمون رو صابون زده بودیم که دختره ولی پسر شد. ایلیا که همیشه با شوهر خواهرم رابطه اش خیلی خوب بود اون شبی که از سونوگرافی برگشته بودن تا میدیدش بداخلاقی و گریه میکرد. خوب حق داره بچه ام. کلی بهش وعده دخترخاله میدن بعداً میگن شده پسرخاله.

از خودم بگم که 3 کیلو از 17 کیلو اضافه وزنم مونده (از یک ماه و نیم پیش تا حالا پیشرفتی حاصل نشده). درس و پروژه ام که با سرعت مورچه پیش میره.فکر کنم استادم دیگه از من قطع امید کرده. فعلاً یه آنالیز جدید به کارای قبلیم اضافه کردم و همه رو تو قالب یه گزارش فرستادیم برای استاد مشاورم. خدا کنه مثل دفعه پیش نکنه که بعد از 4-5 ماه بگه این کار اصله به درد نمیخوره و نمیشه به فرم مقاله در اورد.

یه سوال. مامانای مهربون! دیگه چی میشه تو سوپ نینی ها ریخت؟
7:52 AM -- مامان
7 comments
 
درباره وبلاگ


Nini joon jooni:نام
Home:
About Me:
See my complete profile

پستهای قبلی
آرشيو
لينک دوستان
Template by
Isnaini Dot Com Webstats4U - Free web site statistics Personal homepage website counter